تبليغاتX
قدمی به سوی تو


قدمی به سوی تو

اگر می خواهی ارزشتو پیش خدا بدانی نگاه کن ببین ارزش خدا پیش تو در وقت گتاه چقدر

گاهی وقتها یه تلنگر یا یه حس قشنگ یا حتی یه احساس بد باعث میشه که بیام سراغ این صفحه ی

 تاریک و تلخ که شاید فریادهامو توش زدم  و کسی جلومو نگرفته .شاید اشکامو کنارش ریختم اما به

کسی نگفته .

تنهایی هر کسی شکل خاص خودشو داره و تنهایی منم شکل همین وبلاگه.تاریک و سرد اما دنج و بزرگ

 و خالی از ترس.شاید خیلیا اومدن تو تنهاییم شاید خیلیا مخاطب نوشته هام تو خونه ی تنهایم بودن اما

 اونایی که بودن همشون عزیز نبودن .

 

 

خط خطی میکنم خلوت شبهای تنهاییم را

اما درون  سیاهی گم میشود تمام رد پای نوشته هایم

بخار سرد اشکهایم همه را باخود می غلتاند

تا  انتهای شب.

راستی آخر شب کجاست؟

 میان دستان کدامین ستاره؟

من میان کدامین شب گم شده ام که رهایی ندارد؟

کسی همراهم نیست

تاریکی ......... سردی

نه نوایی ........نه نوری

خدایا فقط تو هستی

به کدام سمت  بروم تا برسم به انتهای شب؟

خدایا تو با چه زبانی با من حرف میزنی؟

با کدام چشم میبینی منو؟

خدایا تویه این تاریکی منو چطور  پیدا میکنی؟

من تورو چگونه پیدا کنم؟

خدایا آشفته حالم

 دل نگرانم

آزرده خاطرم

رهایم کن از تاریکی

من ستاره ای در آسمان بزرگ تو ندارم

رهایم کن شاید قطره ای میان دریایت پیدا کنم

یا شاید شاخه گلی میان گاهایت

نه! شاید انتظار بیجایی باشد

پس

خدایا آسمانم باش میان ستارگانت

من به تو محتاجم نه بندگانت.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت22:36توسط لیدا |

چند روز پیش دلم گواهی مداد که غم باز داره میاد سراغم

آخه چند وقت بود که اوضاع خیلی خوب پیش میرفت

اما چند روزه که بازم همه چی به هم ریخته

اوضاع بازم ناسازگار شده چقدر جای خالیه آسی و مهسا رو حس میکنم ای کاش بام بودیم کنار هم

مثل اون ۴سال پیش همه ی ریز و بم زندگیه هم رو به هم می گفتیم درسته میگن همه چیزو به هم

نگین و یه پرده ای بینتون بزارین اما ما بدون تردید و ترس همه چیرو به هم میگفتیم .حالا وقتی دلم گرفته

 جز گریه مرحمی پیدا نمی کنم گاهی وقتها همه چیز و خدا یه دفعه از دست میگیره جوری که جای

خالیه همه ی نداشته هاتو احساس میکنی.اونوقته که یه همراز میتونه با یه کلمه یا اینکه با حضورش

واسه دردودلهات جای همه ی اون نداشته هات و میگیره.یه سنگ صبور از جنس خودت یکی که بفهمه

 تورو .حتی کسی به جز دوست پسرت و حتی همسرت.شاید واسه خیلیا اینطور نباشه .اما من واقعا

این احساس و دارم.

با یه دوست خوب بودن خیلی بهتر از یه غریبه از جنس مخالفه که آخرش هم ازت سیر میشه و میره و

فقط خیانتش و خاطرات و دلهرش میمونه واست و احساس گناه و ترس از مجازات خدا.آخرش هم که پوچ

 پوچ و هیچی نداره

  به قول دبی فورد

" به جای یک مرد دلم می خواهد خدا دوست و همراه من باشد

 

 


 

همیشه از جدی بودن بیزار بودم اما میبینم که حالا چه بخوام و چه نخوام باید جدی باشم جدی کار کنم

جدی فکر کنم به آینده ای که فقط خدا میدونه چی میشه و چی پیش میاد انگار کورم و روبرو رو نمیبینم

نمیتونم خوب و بد رو تشخیص بدم کدوم راه خوبه ؟نمی دونم  کاش یکی بود که کمکم میکرد راهنماییم

 میکرد یکی یه چیزی میگه اونیکی خلافشو میگه. کدوم درسته خدایا؟ نمیدونم. یه زمانی آرزوم این بود

که تو انجایی که هستم باشم اما حالا به این آرزوم میخندم و میبینم که چقدر کوته فکر بودم شاید اینم

طبیعت خدا است یه روز از آرزویی که کردی وقتی بهش میرسی پشیمون شی. تا حالا واسه کسی این

اتفاق افتاده یا فقط من اینطوریم؟

گاهی وقتها حتی احساس مرگ هم آرومم نمیکنه .آینده ی گنگمو چیکار کنم؟ چه تصمیمی بگیرم؟

این روزا خوب فهمیدم معنیه اینکه گاهی چه زود دیر میشود.

نمی دونم این چه حسیه که دارم .همش انتظار دارم که یه اتفاقی میفته یا اینکه یکی میاد. نمیدونم چه

 اتفاقی یا کی اما با هر صدایی با هر ندایی این حس بهم دست میده چیه و چرا نمیدونم.کاش حداقل به

 خودم اطمینن داشتم.به کارام به اون چیزایی که دوست دارم انجامش بدم اما میترسم یا نمیتونم. از

همه کس و همه چیز میترسم یه پناه میخوام .یه جای امن و بدون ترس و بی رودربایسی کاش میشد با

خدا از نزدیک حرف زد.

دلم میخواد صدای خدارو بشنوم از نزدیک نزدیک لمسش کنم شاید خود خواهیه شایدم کفر .نمیدونم هر

 چی که هست شبا فکرش آرومم میکنه تا بتونم بخوابم. شاید اگه خدا دستمو بگیره تو دستش و یه

لبخند بزنه بهم و تو چشمام زل بزنه و راهو نشونم بده بتونم آروم بگیرم و برم همون راهی که میخواد اما

 من کورتر از اینام که نشانه های خدارو بشناسم ای کاش میشد خودش شخصا و مستقیم و بی واسطه

 راه و نشونم میداد.من گناهم زیاده اما با خنده از خدا طلب بخشش میکنم نمیدونم چرا تازگیا هر وقت رو

 به آسمون میکنم در میون بغضم یه لبخند میاد  رو لبام و یه حالت لوس شدن واسه خدا .برام عجیبه

جون همیشه با غم و اندوه و گریه میرفتم در خدا و خیلی جدی به خاطر احترامی که به خدا دارم

خواستمو درد دلمو میخواستم.اما اسن روزا با همه جدی بودنم با خدا شوخی میکنم.قبلا یه امیدی به

اطرافیانم داشتم اما حالا فقط امیدم به خداست فقط فقط.توکلم به خداست فقط. شاید خیلی وقتها از رو

 عادت اینو میگفتم اما حالا حسش میکنم این جملرو و با اعتقاد و مسمم میگم که خدایا امیدم تویی

توکل به خودت

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت19:45توسط لیدا |

نمیدونم چی بگم.

 

بعضی چیزا هست که انقدر گیجم کرده که حتی توان ندارم در موردشون فکر کنم.

 

نمیدونم از خدا باید ممنون باشم یا اینکه حرفمو پس بگیرم و بگم دیگه بسه خدا ثابت کردی بهم که این همه

 

زجر بی جواب نموند

.

واقعا مثل یه خوابه

 

عین یه خواب که فقط دراز کشیدی و می بینیش

 

نه تنت حرکت داره نه ذهنت

 

اما با همه ی تلخیه این واقعیت من خوشحالم

 

خوشحالم چون همه چی داره تکرار میشه

 

اما اونطوری که من دوست دارم و آرزو داشتم

 

هر چند که زجر آور هست

 

اما من اینو دوست دارم

 

حداقل خدا ثابت کرد که حق با من بود

 

و اینکه خدا اینبار همونطور که خواستم زیاد صبوری نکرد

 

همون اتفاقات من

 

زجرهای سخت و سرد و خشن من

 

 که تنهایی تحمل کردم

 

داره تکرار میشه

 

واسه کسی که باعثش بود

 

واسه اونی که خون به دلم می کرد و خوشحال بود

 

با اینکه بازم از ناراحتیش ناراحتم

 

اما خوشحالم از اینکه داره میفهمه حسی که من فهمیدم

 

سرخوشم از اینکه داره حس میکنه داغ دلمو

 

فقط موندم تو کار خدا

 

یا همه چیزو یهو جور میکنه

 

یا همه چیزو یهو به هم میزنه

 

خدا حد وسط نداره؟؟؟

 

کاشکی یه تلنگری

 

یه صدایی

 

یه نگاهی

 

یه حرفی

 

منو از این گنگی داربیاره

 

من تو کمام

 

کسی میتونه کمکم کنه از این حالت بیام بیرون؟

 

هرچند میدونم که کسی نفهمید چی دارم میگم و منظورم چیه

 

کاشکی رها شم از این عالم

 

کاشکی یه مشت خاک باشم تو کف پای نمیدونم کی

 

مهم نیست کی

 

فقط یه موجود زنده نباشم

 

آدم نباشم .........

 چقدر خسته شدم

از همه چی

بیشتر از همه از خودم و وجودم خسته شدم

بی ارزشترین آدم روزی زمینم.به درد نخورترین

وقتی میبینم که هیچ چیزی جز دردسر و غم واسه خانوادم نیستم آتیش میگیریم

وقتی میبینم تنها دلخوشیه بابام وقتی که از در تو میاد اینه که

با خوشحالی و سر حالی بپرم بغلش و سلام کنم

اما من اینو هم ازش دریغ میکنم از خودم متنفر میشم

وقتی میبینم هرچی سعی میکنم این گنگی و تو خوری لعنتی رو از خودم دور کنم

نمی تونم کفرم بالا میاد

وقتی حتی میبینم خواسته های خدا رو هم نمیتونم به جا بیارم از خودم و وجودم شرم میکنم

کاش راهی واسه فرار وجود داشت.حتی از دست خدا چون خیلی شرمنده ی خدا هستم

بعد اینهمه بهت و ناباوری و سکوت انگار کلمه ها تند تند دارن راه میرن تو مخم

نمیدونم کی بیدار میشم .نمیدونم کی میتونم به نگرانی های مامان بابام جواب درستی بدم

کاش اینهمه واسشون مهم نبودم حداقل اینطوری کمتر عذاب میکشیدم

وقتی میبینم داداشم کارو زندگیشو ول میکنه به خاطر اینکه من بغض کردم پشت تلفن

 میاد منو ببره بیرون میخوام بمیرم. حداقل کاش لیاقت داشتم اونوقت اینقدر نمی سوختم

وقتی میبینم اینهمه آدم تو اطرافم دارن واسه خاطر آرامش و از بین بردن ناراحتیم بال بال میزنن

 و من فقط نگاه می کنم دلم میخواد دنیا وایسه واسه همیشه.

هر چی فکر می کنم بیشتر گیج میشم. ا

گه یه ذره به درد یه کار کوچولومی خوردم اینهمه آتیش نمیگرفتم

من از خودم هم فراریم .

میخوام از خدا هم فرار کنم چون خجالت می کشم ازش.

گناه پشت گناه .فقط ادعا دارم

وقتی به گذشتم فکر می کنم سرم سوت میکشه. دریغ از یه کار خوب یه کمک.........

کاش می شد با خدا حرف زد و جواب شنید.

زیاد حرف زدم میدونم

اما فقط همین جاست که احساس میکنم دارم داد میکشم و آروم میشم.

واسه اینکه شاید خیلیا بیان بخونن.که من نمیشناسمشون.

عین همون وقتایی که داد میزنیم و اونایی هم که نمیشناسنمون میشنون.

اینطوری شاید یه غریبه ای یه رهگذری تونس یه راهی بزاره جلوم

تا این حبابی ه دورش منو زندونی کرده بترکه و بتونم حرکت عادی داشته باشم.

عین همه ی شماها.

 

+نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت18:14توسط لیدا |
 

سلام

اومدم از فریبا جون و رامانای عزیزم یه عالمه تشکر کنم بابت اینکه روز تولدم یادشون بود و کلی خوشحالم کردن

اینم آدرسشون

 

                                                                

 

     www.romanirani.blogfa.com

 

 

 

www.oshaghevagheii.blogfa.com


 

همتون تنهام بزارین

از همه ی اطرافیانم خستم

ار من دیگه خبری نگیرین

رهام کنین

مردم دیگه

کشتین منو

میخوام تنها باشم

 

خدا برام کافیه.......................

من از خودم حالم به هم میخوره

پس یک بار هم شما منو درک کنین

نمیخوام کمکم کنین

نمیخوام به غصه هام گوش بدین

فقط میخوام ترکم کنین

+نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت22:24توسط لیدا |

سلام 

انگار خیلی دیر رسیدم اما مخم نیست چون کسی نمیخونه که

منم مینویسم فقط واسه خودم

عصرآخرین سه شنبه سال 87 بود

مینا اس ام اس داد دارن میزن مشهد بیلیط شون جور شد دلم خیلی هوای امام رضارو کرده بود

یه نامه نوشتم که بدم ببرن حرم 3ساعت تموم گریه کردم

واسه گناهام

واسه دلتنگیم

واسه افسوس اینکه کن نیستم تو این سفر

همه داشتن میرفتن

عصر که مامان اومد گفت لیدا حاضر شو توام میری مشهد...........

گیج شده بودم باورم نمیشد آخه چه جوری؟؟!!!!

ساعت 10 داداشم گفت لیدا ما تنهایی نمیتونیم بریم با عمه اینا راحت نیستیم اگه تو باشی ما هم خجالت نمیکشیم

وای خدا یعنی امام رضا اشکامو دیده؟

بابا گفت اگه میخوای بری زود باش ساعت 2 حرکته ها

در پوسته خودم نمیگجیدم..............

امام رضا دعوتم کرده بود

سال تحویل پیش امام رضا بودم قابل وصف نیست ...............

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت13:9توسط لیدا |
 

 

من خفته ام در بیداری

میان دستهای غریبه گانی که ار انسانیت هیچ نمیدانند

میان نامردانی که مرا به بهانه ای به هم پاس میدهند

من شکسته ام درون خودم

میان انبوهی از دروغ ها

پاره ای از کینه ها

قبر مرا کنده اند

در نزدیکیه غروب و در جوار باد و برف

مرا به گور انداخته اند با چشمان باز

بدون انکه بدانند خدا همین نزدیکیهاست

خدا اگاه به کردار ماست

بدون انکه ببینند خدا در قلب من پابرجاست

من شکوه هایم را با خود به گور میبرم

و منتظر آنها هستم که ببینم چه کسی خواهد تنواست تن گور کردگانم را گور کند

من طلب قصاص دارم

 

 

+نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت12:54توسط لیدا |

خسته ام

از جنگی نا تمام با خودم و دلم

از روح نا آرامم که لحظه ای کوتاه مرا آسوده نمی گذارد

از نبردی بی وقفه با خودم

با درونم

با احساسم

همه ی من دست به یکی شده اند تا وجود تسخیر شده ام را به تاراج برند

کاش لحظه ای آرامم میگذاشتند

کاش برای مدت کوتاهی به خواب می رفتند

من وحشت دارم از خودم

از دنیای درونم

 

خسته ام

از خودم

از وجودم

 از نگاه نگران مادرم

از غصه های پدرم

که همه به خاطر من است

در عذابم

کاش زندان درونم زندان بانی داشت

که حد اقل قفل این تن را بای لحظه ای تنفس باز گذارد

 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت21:23توسط لیدا |

سلام .

ولنتاین شده باز همه جا شلوغ همه به  دنبال هدیه که عشقشون و به دوست پسرشون یا دوست دخترشون یا  همسرشون نشون بدن.خیلیا هم هستن که عاشقشون نیسن و از روی اجبار کادو میخرن.

اما کجا نوشته که عشق یعنی فقط این افراد؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! کی گفته اینو؟؟؟؟؟!!!!!!!!

جز اینا خیلی کسا هستند که آدم عاشقشونه

عشق به خدا که اولین و اصلیترین عشق همونه.چه خوبه که با خوندن نماز شکر از خدا تشکر کنیم و بگیم که خدایا دوست دارم

 

 

 

 

عشق به مادر که جونشو واسمون گذاشته  چه وقتهایی که به خاطر بچه هاش از خواسته هاش گذشته چه وقتهایی که واسمون از ته دل گریه کرده چه وقتهایی که شبها واسه خوشبختیمون نخوابیده و دعا کرده چه ساعت هایی که نگرانمون بوده......... چه خوبه که امروز با یه بوسه  بهش لبخند بزنیم و بگیم که عاشقونه دوست دارم

 عشق به پدر که تا آخر عمر  جون میکنه که ما راحت باشیم و غصه ی نون و آب نداشته باشیم که از همسنامون چیزی کم نداشته باشیم.که واسه چیزایی که میخواییم محتاج دست غریبه نباشیم. آره جون میکنه از خواسته های خودش میگذره که ما حسرت نداشته هارو نخوریم . بی هیچ چشم داشتی همرو در اختیارمون میذاره که عشقشو ثابت کنه. چرا به جای اینکه این دسترنج پدرو خیلی آسون در اختیار یه غریبه که نمیدونیم کیه و از کجا اومده وبه چه منظوری و عاقبتش چی میشه با یه شاخه گل با یه بوسه به دستای زخمیش نشون ندیم که عاشقشیم؟

 

من امسال اینطوری جشن میگیرم ولنتاینمو . و جز اینا به کسی عشقی ندارم.

 

البته بچه های شیطون و دوست داشتنیه  واحد 24 مخصوصا اهالیه 132 رو هم خیلی دوست دارم که بعدا همگی باهم لاو میترکونیم البته دور از چشم خانم نصرااله ی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت23:3توسط لیدا |

من یه آشغالم

به موجود اضافی

یه انگل واسه اطرافیانم

یه کابوس واسه اونایی که خواب ندارن

یه احمق واسه اونایی که هر چی میگن انجام میدم

یه دلقک واسه دوستام

یه نورامید واسه اونایی که شکست می خورن و با دیدن من به خودشون شکر میکنن

یه الگو واسه همه ی دیونه ها و اونایی که کم دارن

یه واسطه واسه اونایی که کارشون گیره

یه سنگ صبور واسه اونایی که دورشون خالی میشه

یه مهربون واسه همه ی اونایی که دوسشون دارم

یه دنیا گریه واسه ابرایی که خسته شدن از باریدن

یه غمخوار واسه تاریکی شب که وقتی همه خوابن تنها نمونه

یه لبخند واسه اونایی که خنجر زدن به وجودم

یه قربانی واسه خواسته هام

یه کوه پر استقامت واسه اونایی که عقده هاشونو سرم خالی کنن

یه بنده ی .........واسه خدا

و یه آدم  بی تفاوت خوش خیال  الکی خوش واسه خودم

با یه دل پر از آشوب و پریشون  که همه غرورم به پاش شکسته

و لبی که با لبخندی پر شور و نشاط  همه ی اینارو پنهون کرده

آره این من واقعیم به نام لیدا که اسمم مثل خودم بی منعاست

من جدا افتاده از خودم و خدا

من جدا از روح و جسمم

با یه دنیا آرزو که همش تبدیل به غبار حسرت شده

اما

باز هم امیدوارم و هیچ غمی  به دلم راه نمیدم

و فریاد میزنم تا به گوش زمین و زمان برسد که

 هیچ غمی مرا شکست تنوان داد و هیچ مشکلی مرا از پای در نتوان آورد

چون آخرش این قطار قلبم خسته میشود و می ایستد

آنجاست که من میرم و میخندم و با این دنیای فانی و پر فریب وداع میکنم

.

.

.

.

.

.

.

.

 

و اینجاست که در هر شرایط میگویم  

             خدایا به داده و نداده ات شکر

 

 

 

امروز بی دلیل دلم گرفته بود.آسمون هم دلش به حالم سوخت . گریه کرد حسابی

بعد از مدتها احساس کردم دنیا مال من شده

شب رفتیم بیرون

شیشه ی ماشین و تا آخر کشیدم پایین

سرمو بیرون آوردم

خنکی هوا بهم تبریک گفت و نم نم بارون که بی امون میبارید انگار به پیشوازم اومده بود

لبخندی ناخوداگاه رو لبام نشست

چشامو بستم

احساس خوبی داشتم

 ماشین به سرعت در حرکت بود

 سیاحی جاده هم به دنبالش

 انگار عاشق ماشین شده بود که هی ماشین میرفت جاده میرفت....

یهو باردیگه دلم گرفت

 جلوی اشکامو نگرفتم چون خیسی بارون اونارو پشت خودش تو صورتم قایم می کرد

احساس پرواز داشتم

سکوت خیابون

صدای پچ پچ چرخای ماشین با جاده

که با نم نم بارون قاطی شده بود

آرامشی به روح نا آرومم میداد

یهو بارون شدت گرفت و با قطره هاش سیلی های محکمی به صورتم زد

شاید واسه  این ناراحت بود که بی اعتنا بهش چشامو بسته بودم و داشتم به افکارم می رسیدم

سرمو بالا گرفتم و ازآسمون بابت اینکه همدردی کرده بود و میبارید تشکر کردم

با اسرار مامان سرمو آوردم تو و شیشه رو کشیدم بالا

گرمای ماشین و حرکاتش لالایی قشنگی بود که خوابم برد

همه قطره ها به شکل  شکلک های یاهو شده بودند همه به صورت

اما با این تفاوت که بیرنگ و شفاف بودن و همش به من نگاه میکردن

انگار فقط مال من بودند

بار دیگه شیشه رو کشیدم و سرم و بردم بیرون

همه ی قطره ها حلقه زدن و دستامو گرفتند داشتن میبردنم به آسمون

اینبار واقعا پرواز می کردم.اما.....

ماشین ایستاد

چشام باز کردم

چی باعث شد که من نرم؟

اگه یه کم دیگه طول میکشید من دیگه نبودم..........چه حیف...........لعنت به ایت شانس

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت20:51توسط لیدا |

+نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت21:43توسط لیدا |

انگار سیاهیه چشمام میدونستن که چشمات مال من نیست.  چون تا ثانیه ای زل میزدند به چشمانم  به خاطر دلتنگی بلور سنگین اشکامو به یادگار می گذاشتن ولی تو هیچوقت نخواستی بفهمی که من دوست نداشتم اشکای سردمو مهمون چشمات بکنم

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت21:37توسط لیدا |


اسماء گويد: وقتى امام حسين عليه السلام متولد شد

، حضرت را در پارچه سفيدى پوشانده ، به دست پيامبر

دادم ، حضرت در گوش راست وى اذان و در گوش چپ

او  اقامه قرائت نمود، سپس  او را  در دامن خود نهاد و

 گريست ، عرض كردم  پدر و مادرم فدايت باد  چرا گريه

مى كنيد؟ فرمود: براى پسرم مى گريم ،

عرض كردم : او همين الان متولد شده است ،

فرمود: گروه ستمگر پس از من او را مى كشند،

خداوند آنها را به شفاعت من نرساند، سپس فرمود:

 اى اسماء اين خبررابه فاطمه مگو،چرا كه تازه  فارغ

شده است،سپس به حضرت على عليه السلام فرمود:

نام فرزندم را چه گذاردى ؟ حضرت عرض كرد:

من بر شما در اسم گذارى سبقت نمى گيرم .

 (الى ان قال ) پيامبر اكرم فرمود: من نيز بر پروردگارم

 در نام او سبقت نمى گيرم ، در اين ميان جبرئيل نازل

شد و گفت : اى محمد خداوند على اعلى ترا سلام

مى رساند و مى فرمايد: على نسبت به شما مثل

 هارون است به موسى ، نام پسرت را همنام

پسر هارون بگذار، پيامبر فرمود: نامش چه بود؟

 گفت : شبير، پيامبر فرمود: به زبان عربى ؟

 جبرئيل گفت :

نامش  را حسين  بگذار                       

 

  

 

                                                           

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت9:26توسط لیدا |

نمیدونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو

نمیدونم چرا قسمت میکنم روزای خوب زندگیمو

چرا تو اول قصه همه دوسم میدارن

وسط قصه میشه سربه سر من میزارن

تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام میذارن

میتونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم

میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم

تا با یه نیش زبون بترکه و خراب بشه

تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه

میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

میتونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

میتونم دروغ بگم تا خودم و شیرین کنم

میتونم پشت دلا غایم بشم کمین کنم

ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونام

یه دروغگو میشم و همیشه ورد زبونام

یه نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم

با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم

من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره

توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت21:41توسط لیدا |

دلم خیلی گرفته این روزا نمیدونم چرا بازم نمیشه

ای کاش به همون اندازه که از بنده های خدا خجالت میکشیدم واسه بعضی از کارام

 به همون اندازه از خدا خجالت میکشیدم

کاش به همون اندازه که از درد و مرض و... میترسم از امتحان و خشم خدا می

ترسیدم

ای کاش به همون اندازه که به زیبایی های ظاهری اهمیت میدم به زیبایی هایی که

خدا میخواد اهمیت میدادم

کاش به اون اندازه ای که از تنهایی چند روزه ی دنیا فرار میکنم و میترسم از تنهایی

قبر و زیر خاک رفتن ترس داشتم

ای کاش ای کاش ای کاش .................

 

اگه میشد چه خوب بود

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت22:7توسط لیدا |

خدایا درود فرست بر محمد و آل محمد

 

و برسان ایمان مرا به کاملترین درجات ایمان

 

و بگردان یقینم را به بهترین یقینها

 

و نیتم را به بهترین نیتها منتهی گردان

 

و عملم را به بهترین اعمال

 

خدایا!

 

شایان کن به لطف و کرمت نیتم را

 

و درست کن به وسیله ی آنچه در پیش توست یقینم را

 

و اصلاح کن به نیروی خودت مفاسد کار مرا

 

خدایا درود فرست بر محمد و آل محمد

 

و کفایت کن از من انچه را اهتمام به آن مرا به خود مشغول کرده

 

بگمارم بدانچه فردای قیامت مرا بدان باز خواست کنی

 

و روزهایم را تنها برای انچه به خاطر ان خلقم کرده ای فارغ ساز

 

و بینیازم کن و وسیع گردان بر من روزیت را و مرا در فتنه ی نگاه مینداز

 

و عزیزم گردان  و به بزرگمنشی مبتلایم مکن

 

و به عبادت خودت وادارم کن

 

و تباه مکن عبادتم را به خود بینی

 

وبه دست من کار خیر مردم را اجرا کن

 

ولی با منت گذاری من از بینش نبری

 

و برسانم به پایه های بلند اخلاق

 

و نگاهم دار از فخر کردن و به خود بالیدن

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت20:20توسط لیدا |
Design By : www.cod-html.blogfa.com